|
راس ساعت دو و چهارده دقیقه
|
آقای شهردار. امروز که پایتختت، پایتخت همه ی ما را آب برداشت، به تو فکر می کردم. به سودای ریاست جمهوری در سرت. به کارت های عابر بانک که گفته اند رمزشان را عوض کنیم. به خیانت های مالی و سیاسی و دادگاه های نیمه رسمی و بازی ها و کنفرانس هسته ای در کشورهای همسایه. به تو که هر جا دو بیل خاک ریختی یا که چاله ای کندی پرده ای زدی و متنی نوشتی بلند بالا و از شهروندان محل عذر خواهی کردی. به تو فکر می کردم آقای شهردار، آقای قالی باف عزیز. امروز آدم ها را باید می دیدی. من امروز در بیمارستان ایران مهر بودم. من امروز شاهد فوت مردی بودم که زن و بچه اش در بیمارستان گیر افتاده بودند. آدم های جوان و پیری که نمی توانستند از بیمارستان بیرون بیایند. من امروز با مادرم ـ اولش هیجان زده از باران بی نظیر تهران ـ در بیمارستان بودیم. ما مثل همه ی آن های دیگر اولش که خب خیلی لذت بردیم. ذوق زدیم. پشت شیشه های دودی بیمارستان ایستادیم و باران را نگاه کردیم. منتظر که بند بیاید و برویم دنبال زندگیمان. آقای شهردار، بارن بند نیامد. باران تند تر بارید. تگرگ آمد. درشت و سنگین. تگرگ می خورد روی بام ساختمان ها و ماشین و کف خیابان را سفید کرده بود. بعد تگرگ جوی های خیابان را پر کرد. آب راه افتاد. آب آمد تا وسط حیاط بیمارستان. بانک ملت در مجاورت بیمارستان رفت زیر آب. آب راه افتاد تا آنها همه ی سیستم ها را خاموش کردند. موبایل هایشان را دست گرفتند آمدند بیرون و ارباب رجوعشان را هم با خود بیرون آوردند. آقای قالی باف امروز آدم هایی بودند که می لرزیدند و مریض داشتند و بعضی هاشان پاچه هایشان را زده بودند بالا و می رفتند و می آمدند تا دارویی بگیرند. به آزمایشگاه سر بزنند. دکتر را بیاورند سریع تر بالای سر مریضشان. اما هیچ کس از هیچ کس عذر خواهی نکرد. هیچ کس نگفت این خیابان های پایتخت چرا با یک باران چند ساعته به این شکل در می آید. کسی نیامد بگوید نگران نباشید. کسی نیامد آدم ها را از آب گرفتگی در بیاورد. کسی نگفت که در انتخابات ریاست جمهوری آینده به کی قرار است رای بدهد. خلاصه که آقای شهردار، ما امروز خیس شدیم و در خیابان ها راه رفتیم در حالی که کف خیابان دیده نمی شد...
-هشت نامه به چریکهای فدایی خلق/ مصطفی شعاعیان ( به همت خسرو شاکری) نشر نی
http://www.golnaaz.com/fa/
نشسته بر بالای و تو به زیر
آمدم به ساعت قرار در
قهوه نیمه
عود سوخته
تو بر بالای برهنه ی زنی سیاه
نشسته
من بر بالا و می آمدم مدام
تو به زیر بودی و آه کشیدی
که یگانه ای به دلبری
من چشم به آن زن
برهنه
از همان راه که آمدم می آمد
و تو آه می کشیدی بر بالای زن
چکه چکه
دست می کشیدی بر اندام من
زن برهنه
من نشسته بر بالای
و تو
خموده آمدی بر هر دو
ما هر دو
یکی به بالا و یکی به زیر
در
راست کرده عقربه ها به ساعت
من می آمدم بر
تو می کردی به زیر سر
زن برهنه، سیاه
خیره به چشم بسته ام
می آمد و زبان می کشید به زیر و به بالا
سر
زن به زیر
من بر تو می آمدم
چک چک
تو دود می کردی
دود
سیاهِ برهنه زن
سپید نشسته بر بالای تو
من
یک روز صبح بلند می شوی و می بینی تمام آدم حسابی های زندگی سکوت کردند. این بار نه برای یک دقیقه و دو قیقه و یک ماجرا و دو ماجرا که همیشه سکوت می کردند برای همیشه سکوت کردند، نه اینکه مرده باشند نه، فقط سکوت کردند. و تمام آن احمق های وراج دارند ور و ور حرف می زنند ... بلند می شوی و این وضع را می بینی در حالی که شب قبل خوابی دیده ای که دلت می خواهد حتما حتما برای یکی دو نفری حداقل تعریف کنی و باید تصمیم بگیری که می خواهی در سکوت آدم حسابی ها باشی یا که بروی آن طرف و بپیوندی به احمق ها. که البته این موضوع در ظاهر بسیار ساده به نظر می آید و شاید که خیلی ها بگویند که خوب اگر آدم حسابی هستی زبان به دهان بگیر و سکوت کن، نمی میری. اما انها از ظرایف خواب و ماجراهای اتفاق افتاده خبر ندارند که حالا نمی شود حرفی زد چون که من به هر حال و حدالقل به ذعم خودم آدم حسابی هستم و بگذارید که سکوت کنم و حرفی نزنم و به همین زندگی آدم وارانه د رتصورات خودم ادامه دهم شاید یک روزی که آدم حسابی ها حرف زدند من هم اگر یادم مانده بود خواب دیشبم برایتان می گویم....
آویز چوبی بالا و پایین می رود. صدای نامنظم برخورد سطوح با هم در بالکن کوچک می پیچد و دانه های هرازگاهی برف بر لبه ی آهنی می نشیند تا این سیگار با سیگار نیم ساعت پیش چنان تفاوتی داشته باشد که سوزش معده و خس خس ریه را فراموش کنم و لیوان چای به دست دود را عمیق بدهم تو و لبه ی ژاکت پشمی را بالاتر بیاورم و بی خیال بایستم در بالکن و سیگار بکشم و برف را تماشا کنم و نگران این هم نباشم که کسی الان سر می رسد و مرا در حال سیگار کشیدن می بیند. کسی باقی نمانده از آن خانواده ی پر جمعیت و پر سر وصدا. تمام صدای خانه خلاصه می شود به همین برخورد گاه و بیگاه آویز چوبی و شب ها صدای چکه ی شیر آشپزخانه که وقتی چراغ ها را خاموش می کنم می پیچد در هال. گاهی هم موسیقی می گذارم. اما این صداها هیچ ربطی به صداهای خانه ی شلوغ چند سال پیش ندارد.
حالا حتی نمی دانم با کدام پرواز می آیی و حتی نمی دانم چه روزی یا اصلا می آیی یا این سفر، رفتی که دیگر بر نگردی. خب اوضاع خراب است و نیامدن شاید عاقلانه تر باشد اما این بی خبری و رفتنت بی خداحافظی ماجرا را تلخ می کند انگار چیزی تمام شده و خودت بی خبری. مثل مردن یکی که همه می دانند جز تو که بچه ی طرف هستی و هیچ کس هم حرف خاصی نمی زند. اصلا بی خداحافظی رفتن چه عادت ناجوریست. چند تا رفیق رفقای به درد بخور در هواپیمایی داشتم که اتفاقا تمام آن ها هم بی خداحافظی رفتند و دستم از زمین و آسمان کوتاه شده است.
زنگ می زنند. الان تقریبا شش سالی هست که کسی بی خبر زنگ این خانه را نزده این بار هم یا اشتباه شده یا گدایی آمده یا یکی از همسایه ها کلیدش را جا گذاشته که هیچ کدامشان مرا نخواهد کشاند آن طرف خانه برای جواب دادن به زنگ. فکر کنید این یک عضو باقی مانده هم نیست دیگر. من می خواهم همین جا بایستم و به برف که حالا تند می بارد نگاه کنم. زیر سیگاری را صبح خالی کردم و حالا نه ته سیگار دارد. یادم نمی آید که من این همه سیگار کشیده باشم. زنگ می زنند و من گوشه ی در را می بندم تا فقط صدای آویز چوبی ادامه داشته باشد.
اطلاعات پرواز فرودگاه یکی از به درد نخور ترین منابع اطلاعاتی در این کشور است. شما حتی اگر یک بخش از اطلاعات را هم نداشته باشید آنها نمیتوانند برایتان کاری بکنند. یادم می آید حتی وقتی می خواستم جواب کنکور را در سایت سازمان سنجش چک کنم فقط بعضی از جاهای خالی ستاره ی قرمز داشت. به هر حال آدمیزاد است دیگر گاهی چیزهایی یادش می رود یا اصلا چیزهایی را نمی داند. زنگ زدم چند سوال از خانم پشت تلفن بپرسم که او شروع می کند به سوال پرسیدن از من. و بعد از چهار دقیقه و سی و هفت ثانیه می گوید متاسفم کمکی از من بر نمی آید. مادرت خوب، پدرت خوب اینو نمی تونستی زود تر بگی؟ آخه اون نمی دونه که چهار دقیقه و سی و هفت ثانیه برای کسی که منتظر آمدن دیگریست یعنی چه. گوشی را می کوبم.
سیگارم لبه ی زیر سیگاری خاموش می شود. چیزی در جیبم می لرزد. گوشی را در می آورم. یک پیام آمده از شماره ای نا آشنا. گوشی را باز می کنم. کسی نوشته "در را برای من باز نکردی. همین"
مثل یک وسوسه می ماند. یک تقلای شدید برای انجام دادن کاری که به دلیل به تعویق انداختنش هم آدم به شدت دلش می خواد انجامش بدهد و هم می ترسد از انجام دادنش. مثل زنی که بعد از سال ها باز باید به بچه ی تازه به دنیا آمده اش شیر بدهد و می ترسد که آیا می تواند باز هم یا نه؟ یا مثل امتحان دادن وقتی مدت ها از آخرین امتحانت گذشته و حتی اگر شاگرد اول هم بوده باشی به خاطر این فاصله دچار هیجان می شوی و ترس. حال من الان برای نوشتن وبلاگ یک چنین حالی ست. وقتی از هفت - هشت سال پیش شروع کردم به وبلاگ نوشتن بعد ازمدتی این کار برایم شد مثل کارهای روزانه، دلچسب و در عین حال ضروری حالا اما چند وقتی هست که اینجا هیچ ننوشتم. به هزار و یک دلیل سفر بودم طولانی و محل زندگیم را عوض کردم و دسترسیم به اینترنت برای اولین بار دچار کم و کاستی شد و البته همه ی اینها بهانه خواهد بود وقتی آدم حال نوشتن داشته باشه. به هر حال مدت هاست که حال نوشتم هم نداشته ام و این خودش مرا مردد کرده برای نوشتن یک پست جدید. حالا اما می بینید که دارم می نویسم. جایی مثلا شاید سرانگشتانم مور مور می شود و چشمانم هی تار می شود و باز مثل فوکوس دوربین جلو عقب می رود تا دوباره فوکوس شود. نمی دانم حال غریبی نیست اما می خواهم بدانید که چه حالی ست و آدمیزاد چه روزهایی را تجربه می کند که فکرش را هم نمی کرده است. آقا جان به هر دلیل و هر ماجرا بافی درست و حسابی یا احمقانه ای نبودم و حالا هستم.
چیزی اما در من دارد وول می زند که اگر دقیق تر فهمیدم چیست، بیشتر می نویسم درباره اش. این وبلاگ را از اولش خیلی دوست داشتم. روزهایی بیشتر و گاهی شده بود مثل یک کتاب هیجان انگیز که وقتی تمام می شود می رود گوشه ی کتابخانه. حالا ین روزها مصادف شدن دوباره نوشتنم با گربه ی حامله ی مژگان که تا چند روز دیگر زایمان می کند حال غریبی داده است به من در ارتباط با وبلاگم. بله. منتظر بچه گربه هایی هستم که یکی از آن را قرار است بزرگ کنم و این برایم راهی ست تا به چیزهایی نزدیک شوم که فکر می کنم زندگی تخمی چند سال اخیر مرا از آنها دور کرده.
آقا جان حال ما خوب است. شما هم باور کنید.
سرد میشه این قهوه ی تلخ اسپرسو و من که می رم و میام لا به لای تمام فکرهای حبابی که تو فضای پیشونیم در حرکتن. دود سیگار می شینه تو راه گلوم و می گیره صدام. کمی بم تر از همیشه و آرام تر می پرسم: به نظرت آدم ها تا کجا می تونن صاحب چیزها بشن؟ نگام می کنه. می گه خوبی تو؟ می خندم. دود محو می شه زیر نور کم جونِ کافه. نگاهش نمی کنم به جایی کمی دور تر خیره، می پرسم: جدی جدی این سوالِ منه، آدم ها بعد از زمین ها و خونه ها و ماشین ها و حتی آدم ها، قراره صاحب چه چیزهای دیگه ای بشن که دیگه احساس کنن بَسه؟ چپ چپ نگام می کنه: الان شما تحت تاثیر سینمای روشنفکری دهه چهل، دارین دیالوگ نویسی تمرین می کنین؟؟ دستم رو می گیرم دور دهنه ی کوچیک فنجون و با انگشت شستم رد ماتیک رو پاک می کنم از لبش بر می گرده و رو به دختر زیبای پشت بار اشاره ای می کنه، سریعا کنار میز حاضر میشه: جانم، چیزی لازم دارین؟ بی نیم نگاهی حتی به من، زل می زنه در چشم های دختر و میگه: این خانوم قهوه ی اسپرسویی رو که عاشقش هستن از دست دادن برای افکار ضد بیزنس روشنفکری.... حالا ممکنه یکی دیگه بیارین براشون و ممکنه به من بگید به نظر شما طایفه ی روشتفکر و هنرمند از کجا باید نون بخوره؟ لبخند میزنه، دلفریب... سیگارم رو که در میارم از پاکت همون طور که داره به دختره نگاه می کنه و دختره به من، فندک روشن رو میاره بالا تا نزدیک سیگار... من خندم می گیره. دختره می ره
رو می کنه به من میگه تو دیوونه شدی... آدم ها همینن دیگه. دنبال چی هستی؟ آدم ها دروغ می گن، خودشون رو به رخ همدیگه می کشن، به هم یادآوری می کنن که کجای بازی ایستادن. گاهی حتی افتخار می کنن که پته ی این و اون رو بریزن رو آب... به هر حال آدم ها، با هم فرق دارن. خوب نیستند خیلی هاشون اما میشه دوسشون داشت... حالا شما دو کلمه حرف حسابت رو به هر کسی نزن... دیگه چرا خودت رو به این حال می ندازی؟ زندگی کن دختر جان... زندگی
لب پایینم رو محکم گاز گرفته بودم، وقتی داشتم به حرف هاش گوش می دادم. درد گرفته بود، آمدم حرف بزنم که فهمیدم. لب هامو مثل وقتی ماتیک می زنم به هم کشیدم: اما چه خوبه که صدای احمدرضا احمدی مال خود ِ خودشه....ء
بی مقدمه سیگار رو می گیره از دستم، فیلتر تهش رو فشار می ده و بعد یهو ی چیزی انگار بشکنه توش، تلقی صدا می کنه: حالا ی کام بگیر. طعم سیگارم سرد میشه. خوشمزه و سبک تر از قبل. میره ته ته ریه ام و تمام راه رو خنک می کنه. نگاش می کنم: بریم شمال؟ میگه قبل از خوردن اسپرسو؟
همیشه برای تاتر رفتن وسواس آدم داشتم، بنابراین به قول بسیاری، آدم خوش مشربی برای تاتر دیدن نیستم. همیشه وقتی کسی زنگ می زند تا پیشنهاد دیدن یک کار جدید را بدهد اولین سوالم قبل از هر چیز، این است که چه کسان دیگری هستند؟... حالا جدا از این وسواس ِ آدم های همنشین در سالن تاتر، سکوت های هر از گاهی و تنهایی خود خواسته و سیگار و راه رفتن های شبانه بعد از اجرا را هم بر آن بیافزایید... خلاصه سخت گیر می شوم گاهی در زندگی و این هم یکی از آن هاست... هفته ی گذشته سیاوش طبق معمول ِ همیشه پیشنهاد کار تازه داد و ما هم که مسلما پذیرفتیم... سیاوش پسر دایی من است. از آن آدم هایی که وقتی پیشنهاد تاتر می دهد همراهش تمام اطلاعات لازم را هم ایمیل می کند. از جمله افراد حاضر را و من این رفتارش را بسیار می پسندم. آدم را از شر یک سوال تکراری خلاص می کند... دیگه کی می آد؟؟؟
آقای رشیدی و لیست نام ها هم وسوسه برانگیز بود... از سیامک خان صفری گرفته تا سروش جان صحت و خانوم بهناز جعفری و دو بزگوار دیگر که از سر تنبلی نمی روم سراغ کیفم تا اسمشان را از روی بروشور نگاه کنم... خلاصه که جای همگی خالی که ما رفتیم و قبل از اجرا یک ساعتی هم در کافه نشستیم و خوش گذشت و گل گفتیم و گل شنیدیم و ساعت نه و چند دقیقه با انبوه جمعیت وارد سالن شدیم و فضا تاریک شد و سکوت حکم فرما و جماعتی آمدند که سراغ از آقای اشمیت می گرفتند... و اینگوه تاتر آغاز شد. اما دور از جان همگی و خدا نصیب هیچ آواره و در راه مانده و بیچاره ای نکند بعد از گذشت اندک زمانی از شروع اجرا من متوجه شدم که درست در ردیف پشت سر ما تعدادی دانشجویان محترم پزشکی نشته اند که احتمالا هیچ کدامشان هنوز فارغ التحصیل نشده اند. این را هم از آن جا فهمیدم که یکدیگر را بی نام و با لقب خانوم و آقای دکتر صدا می زدند... خلاصه دردسر نمی دهمتان. اگر نبود ظرافت های طنز آمیز در موقعیت های دراماتیک اجرا و اگر ذکاوت و توانمندی تیمی، آدم را دچار خودش نمی کرد در این اجرا من می توانستم وسط تاتر بلند شوم و خانوم ها و آقایان پشت سرم را بزنم که بدانند سالن تاتر جای نظریه پردازی های بچگه گانه و دغدغه های خنده دار آنها نیست. آدم ها برای یک جا نشستن و سکوت کردن و گوش سپردن چه بی طاقت شده اند این روزها، دکتر ها بی طاقت تر و دانشجوهایشان پزشکی... حالا دیدید داستان این وسواس من چیست؟
خلاصه که بروید و این تاتر آقای اشمیت جناب رشیدی را ببینید که خوب کاری است اما قبل از آن حتما از تماشاخانه لیستی تهیه کنید و مطمین شوید که دکتری اجرا را نمی خواهد ببیند یا حداقل بدانید که جماعتی از پزشکان آینده با هم تصمیم به دیدن کار نگرفته اند... و الا که شما را به خدا بگذارید و یک شب دیگر بروید. اجرا تا آخر شهریور ادامه دارد... راستی در میانه ی تمام این مباحث تخصصی پزشکی چیزی که عجیب چسبید و دل ما را صفا داد صدای خنده ی آدم ها بود. و البته صدای خنده ی رضا خان بهبودی که به لطف بازی ها و متن زیاد در این شب شنیده شد
چه قدر دلم برای تمام دکتر های دوست تنگ شد. باشد که فرصتی دست دهد و با آنها به یک تاتر برویم... مخصوصا شما دکتر جان
گوسفندان را یک به یک به نام می شناسد
اما نام معشوق خود را نمی داند
مست رویاست
مثل رودی که از صدای خود مست است.
همه را به نام به خویش می خواند
معشوقش اما بی نام است.
گوسفندان به آغل باز می گردند
معشوقش اما بی سرپناه است.
یوره کاشتلان
یکی نیست بگه تو که جنبه نداری دختر جان نشین این فیلم ها رو ببین... صبح با خبر دستگیری مهناز شروع شد. بعد کلی یادآوری، کلی نگرانی، کلی هراس های معمول این روزها. بعد پیگیری. تلفن بازی. ایمیل بازی. زنگ زدن به این و اون. تا بالاخره فهمیدم که بله. گرفتنش. بعد خبر حمله ی نیروی انتظامی به مجتمع های مسکونی و بردن ال ام بی ها... خبر حمله ی موتوری های لباس شخصی به استخر زنانه... خبرهای هر روز از تجاوز ها، گشت های ارشاد، تذکر به هیچ و به همه چیز آدم ها... بعد یهو دلم برای جعفر پناهی تنگ شد. بعد زد به سرم بشینم یکی از فیلم هاش رو ببینم. گوشیم رو خاموش کردم. نشستم پای فیلم. از نیمه ی فیلم به بعد دچار خنده های هیستریکی شدم که می دونم معنیشون چیه. هی خندیدم و هی وسط خندیدن ها لب پایینم لرزید و من با صدای بلند تر خندیدم. قلپ قلپ چای نوشیدم و باز قلپ های بزرگ تر. بلند شدم و راه رفتم و فیلم دیدم. یک فیلم هم همزمان داشت در من پخش می شد. بعضی سکانس ها از فیلم ذهنم، بعضی ها از فیلم جعفر پناهی. حالا بغضم کارش از لب بالا و پایین و خنده و چای نوشیدن و راه رفتن گذشته بود... این روزها به طرز احمقانه ای خوددار تر شده ام. بی حرف و به شدت مغرور. اشک هام می ریخت و من باز به مهناز فکر کردم. به آن بندهای احمقانه با چراغ های همیشه روشن. به مردهایی که وقتی چند ثانیه در چشمت مستقیم نگاه کنند از شدت هیجان سکشوال به خنده می افتند و زود چشمشان را پایین می اندازند. به مردهایی که می ترسند. می ترسند که در برابر زیبایی و ظرافت و هوش کم بیاورند. مردهایی که می ترسند وا دهند. می ترسند گناه کنند. از همه چیز می ترسند و با این حال همه چیز را هم از همه کس ربوده اند. آنهایی که نمی دانند چه می خواهند و این روزها مدام به آخرین دست آویز ها بیشتر آویزان می شوند. آنهایی که سنگین هستند. آویز ها تاب نمی آوردندشان. می افتند. به مینی بوس حامل دختران فکر می کنم که از ورزشگاه آزادی به سمت منکرات می رفت. به دختران در مینی بوس. به دختران پسر نما، که شاد بودند از برد تیم ملی. به آنها که نمی ترسند. به شادمانی مردمی که سال هاست منع شده است. به مریم مجد که بازی ایران و کره را به ورزشگاه رفت. باز به مهناز فکر می کنم.