|
راس ساعت دو و چهارده دقیقه
|
دوستی در پست پیشین برایم از قول سارتر یک کامنت گذاشته بود. چیزی که به آن خیلی فکر کردم. مرا تحت تاثیر قرار داد بیش از آنی که انتظارش را داشتم. این روزها کلا کمی آرام تر و بی خیال تر شده ام اما بالاخره سارتر است دیگر می تواند هر آدم آرام و بی خیالی را هم تا اندازه ای متاثر کند و مرا بیشتر از اینها متاثر کرد. حتی بیشتر از صحنه ی تصادفی که روزی در خیابان عباس آباد در برخورد یک پراید با گربه ای دیدم.
" ما محکومیم به آزادی"
به نظرم آزادی مثل عشق حتی مثل خود زندگی دو سویه دارد. در عین حالی که دل انگیز است و خوشایند در همان زمان هم دردآور و صدمه زننده است و این اعجاز این حس هاست. و ما به راستی که آزادیم و محکوم به آزادی به همین خشونتی که می بینید. به همین خشونتی که می بینیم. و شاید همین زندگی خیلی خوب باشد. متفاوت.
ماآزادیم و انتخاب میکنیم . و ما زندگی میکنیم همین اندازه خوشایندو همین اندازه تلخ.
ساده و نرم و باور نکردنی روزهای بیست و چند سالگیم می گذرد و حالا دارم کم کم طعم در هر لحظه بودن را می چشم.
چند دقیقه ی پیش داستان کوتاهی را از "آنا گاوالدا" (یک ویسنده ی فرانسوی) به پایان بردم. و شما نمی دانید در یک کافه در شهری سرد نشستن کتاب خواندن و وبلاگ نوشتن چه حالی می دهد خصوصا داستانی که با این جمله به پایان رسید:
از غرورم متنفرم
قهوه ام برای بار سوم سرد شد و این ها عجب مردمان مهربانی هستند که بی هیچ حرفی با لبخند دوباره برایم قهوه ی داغ آوردند.
پ ن: خبر فوت چند نفر این روزها با هم رسید. مهندس شکیباییان (پدر آرشیا)/ امیر قویدل/ مهدی سحابی...
خیلی متاسف شدم و از خدا برای خانواده هاشون آرامش درخواست می کنم. چون حال خودشون احتمالا الان از ما بهتره.
پ ن ۲ : امیدوارم بهروز بقایی زود حالش خوب بشه. لطفا همه با هم براش دعا کنید.
اگر والاترین اولویت زندگیت خداوند باشد
مگر می شود که والاترین اولویت خداوند نباشی؟
پس از نه ماه کودک مرده به دنیا آمد...
تقصیر مادر است؟
آرام می نشینم لب بام
همان جایی که در کودکی از آن هراس داشتم
و حالا نگاهت میکنم
چقدر زیباتر هستی
...
حوض خالی در وسط حیات بی گیاه
و من چه قدر حالا بیشتر می بینمت
چه قدر وقتی پایین می ایستم ناپیدایی
...
پاهایم آویزان از لب بام
و دلم نگران بوی عطر مداوم سجاده ی مادر
و چشمم به تو
...
دلم برای رنگ چشمانت اگر تنگ شد
به حیاط سری می زنم
اما از اینجا خیلی زیباتری
...
دلم برای آغوشت اگر تنگ شود
شب ها می آیم به سراغت
...
برای دستانت
و بازی انگشتانمان
...
اصلا بگذار دایم بیایم به سراغت
ولی یادم می ماند از این بالا خیلی زیباتری
در همین حیاط بی گیاه
کنارت می ایستم
اما حواسم به آن زاویه ی بی نظیر اندامت از لب بام خواهد بود
...
من زاویه ها را دوست دارد
زاویه های متفاوت را
گاهی خسته می شویم
گاهی تنها
گاهی آزرده
اما بالاخره زاویه ای بی نظیر می یابیم
من عاشق زاویه ی بی نظیر اندامت از لب بام هستم
...
عکس روی دیوار
همان زاویه است
وقتی که حواست به من نبود
تا برای همیشه یادم بماند
...
بعضی شب ها نمی گذره...
ساعت بعد از ساعت ها فقط پنج دقیقه پیش رفته...
اعوذ بجلالک یا صاحب الزمان
....
در آموزش مهم ترین دستاورد برای دانشجو و دانش آموز، ژرف و دقتی که او حاصل می کند نیست، بلکه روش های کسب دانش، عادات روحی خاص، شیوه های طرح پرسش و مسئله و موضع گیری نظری، مهم ترین دستاوردهای یک سیستم آموزشی است. پیر بوردیو 1969
آنچه مرا بر این داشت تا این نقل قول را در ابتدا بیاورم، نکات دقیق و اساسی در توجه به سیستم های آموزشی مطلوب است، حالا می توانیم کمی در این باره با هم صحبت کنیم. هر ساله تعداد زیادی دانشجو در مقاطع مختلف تحصیلی فارغ التحصیل می شوند و با ورود به سیستم کاری، اداری و حتی سیستم زندگی عادی شهری و روستایی در استفاده از دانش اندوخته خود اقدام می نمایند. دانشگاه ها خصوصا در سال های اخیر به محیط هایی علمی و تا حدی عملی تبدیل شده اند که افراد را برای کسب مهارت های تخصصی رشته ای خاص تربیت می کنند.و به آنها روش های کارآمدتر و مناسب را در موقعیت های خاص حرفه ای می آموزند. این اتفاقی است که نمی شود انکارش کرد و سبب بالندگی برای کشوری سی ساله است که دانشگاهی معتبر و شناخته شده در عرصه ی جهانی دارد و دانشجویان که همواره افتخار آفرین بوده اند؛ ولی آنچه مرا بیش از این ها به فکر وا می دارد تاثیر تحصیل بر زندگی و شخصیت افراد است. آیا با ورود به مقاطع تحصیلی ابتدایی در دانشگاه مانند فوق دیپلم و لیسانس برنامه ای برای تغییر نگرش ها و تغییر در شیوه های نادرست زیستن اتخاذ شده است یا دانشجویان تنها به تحصیل علوم پایه و تخصصی مبادرت ورزیده و پس از فارغ التحصیلی تنها در رشته ای خاص دارای مهارات می شوند؟ گاهی نگران می شوم از اینکه نکند ما جمعیت فراوان تحصیل کرده ای داشته باشیم که مهارت های درست زندگی کردن را در خلال چهارسال تحصیل در دانشگاه نیاموزند و اگر چه به فردی با سوارد در رشته ای خاص تبدیل شده اند اما در زندگی همچنان به عنوان انسانی بی اطلاع و ناوارد به حساب آیند. مهندس هایی که خوب می دانند در شرایط و وضعیت های بحرانی در یک سیستم کامپیوتری باید چه راهکارهایی را اتخاذ کنند اما در شرایط نامطلوب زندگیشان دست به اقدامی نادرست می زنند و همه چیز را خراب می کنند! یا فارغ التحصیلان علوم انسانی مثل روانشناسان و جانعه شناسانی که تنها برای دیگرانی که مشکل دارند می توانند راه حل ارائه دهند و خود در مسائل و مشکلات آغازین زندگی گرفتار مانده اند! امروزه در دانشگاه های کشور اساتیدی مجرب و به نام داریم و سیستم بسیار تصحیح شده ی آموزش که افرادی با بیشترین توانمندی ها را وارد چرخه ی فعالیت های علمی، آموزشی و حرفه ای می کند. و اگرچه هنوز در بسیاری موارد راهی طولانی برای رفتن مانده است اما اساتید بزرگوار، شما که همواره برای دانشجویانتان آماده اید و بهترین ها را برایشان آرزومندید، شما که طلایه داران عرصه های موفق علمی هستید و آوازه ای خوش در جهان دارید، از شما خواهشمندم در کنار تمام ظرائف و نکات دقیق و ژرف علمی کمی هم ما دانشجویان را در راه رسیدن به عادات روحی خاص کمک کنید، عاداتی که شاید در ظاهر به رشته ی تحصیلی ما بی ارتباط باشد اما ما را توانمد و آگاه و نکته بین می کند. همان طور که همگی اشراف دارید آگاهی یک چیز است و توانایی های حرفه ای و تخصصی یک چیز. راه های علم آموزی و آگاهی را به ما بیاموزید و ذهنمان را کاوشگر و پژوهش محور بار بیاورید، ما هم قول می دهیم که خوب شاگردی کنیم و در زندگی، در کار و در تمام عرصه های عملی و رفتاری و فکری یادمان باشد که به ما چه آموختید و توانا و آگاه باشیم و بماینم تا نه تنها در سیستم علمی کشور تاثیر بگذاریم بلکه در چرخه ی زندگی فردی و اجتماعی هم، کشور را به سیستمی امن تر و کارآمدتر رهنمون شویم. قول می دهیم که غفلت نکنیم و در روند حرفه ای شدن ها از اصول و اصالت ها یادمان نرود. تا خود خوب زندگی کنیم و فرزندانی خوب تربیت کنیم تا سیستمی سلامت و آگاه و عدالت محور بسازیم.
متنی که امروز از من در روزنامه ی فرهیختگان به چاپ رسید.
روی شن ها چه قدر نقش می زدیم و چه قدر با گوش ماهی های لب ساحل ماجرا داشتیم. بی هراس از هر موجی که شاید بیاید و همه چیز را برهم زند. کودکی ها یادت هست؟ با هم بودن های بی دغدغه، دوستی های لحظه های آن و دیگر هیچ، آشتی بودیم انگار همیشه با همه ی جهان. یادم هست روزی دوستی که نامش علی بود در پنج یا شش سالگیم یکی از اسباب بازی هایم را شکست و من فقط خندیدم. دلم برای آن خنده ها تنگ است. برای دلگیر نشدن ها برای فقط دیدن وگذشتن و شادمانی کردن. برای دلبسته بودن و نبودن ها، دلم برای کودکی های بی دغدغه تنگ است. گوش هایم دلتنگ شدند برای صدای جادویی گوش ماهی ها و انگار که ما محکومیم به دلتنگی. انگار که فقط باید کودکی ها خوب می گذشت و دیگر نه. دلتنگی ها و دلشوره ها و مدرن بودن های بزرگی را دوست ندارم. من بسنده می کنم به آن دفتر کوچکی که میزی داشتم برای خودم، برای تو مدام چای می آوردم و شب های خوبی را با هم گذراندیم. من دفتر بزرگ با آدم های جورواجور با اتاق های مختلف نمی خواهم که حتی یک میز هم برای من نیست. من دلم برای گلهای آن بنفشه ی افریقایی تنگ است که فراموشت شد. من دلم برای بی دغدغه بودن تنگ است. چه کسی این صدای دلتنگی ها را می شنود؟ چه کسی یادش می آید روزگار خوشی را؟ چه کسی می فهمد که من زندگی مدرن و شکوهمند نمی خواهم من کمی آسایش و سکوت بر آمده از عشق نیاز دارم. می خواهم بی هراس باشم و گشاده و بی دغدغه، می خواهم زندگی را جدی نگیرم. تمام انسان های جدی زندگی، کلی کار کرده اند، جهان به دست همین انسان های جدی ساخته شده است و فلسفه و مذهب و علوم و همه چیز را همین آدم های جدی ساختند. من می خواهم آدم جدی ای نباشم، می خواهم هیچ چیز را جدی نگیرم. بگذار جهان جدی را رها کنم.بگذار چون کودکی رهاو سرشار از خنده های بی دغدغه باشم و به هیچ چیز فکر نکنم. بگذار حالم خوب باشد مرا در زندگی جدی راه نده. من آدم بازی های روان و ساده ی کودکی های بی دغدغه هستم. من دلم تنگ است برای همیسه آشتی بودن ها و گذر کردن ها و شادمانی های بی دلیل و بی بدیل روزهای به یادمانی.
نرم افزار ها و آدم های حرفه ای، مارک ها، رنگ های تصنعی، چشم های دکمه ای، سرمستی و بوی تند ادکلن های سکسی حالم را بد می کند. کودکیم را میان باورهای مدرن زندگی آدم های بزرگ پایتخت مدفون شده در پزهای روشنفکری، گم کردم. و پیدا نمی شود. مدام می گردم وهیچ چیز جز بوی التهاب به مشامم نمی خورد. وقتی با هم هستیم، تنها وقتی با هم هستیم همه چیز خوب است؛ انگار تو هم داری به دنبال چیزی جز این همه هیاهویی که تصرفمان کرده است می گردی، پس چرا نمی بینیم؟ چرا باور نمی کنی این ترسی که مدام می دود و مرا دور می کند وتو کوچک می شوی و دیگر به چشمم نمی آیی وقتی که حرف هایی می زنی که از جنس ما نیست. من حرف های خودمان را می خواهم، حرف هایی که از بچگی هایم می شنیدم وباز تو بعد از سال ها همان حرف ها را زدی. حرف های خودمان را بزن. من کدر می شوم درون حاشیه ها، درون حرف هایی از دیگران و چیزهایی که از آنمان نیست. کدر نکن، شفافیت لحظه ها را مکدر نساز، مکدر نسازیم. یادمان باشد تمام آن آرزوهای برآورده نشده را و تمام آن خاطرات بی نظیر که ما را در لحظه ای به هم پیوند داد. یادمان که می رود همه چیز به هم می ریزد و من پر از نگرانی ملتهب می شودو دلم می گیرد به اندازه ی تمام حرف های نگفته ی کودکی های به یادمانیمان...